در صبح های گس بی آفتابش است
در فرو افتادن آن پوشش درختانش
در رسوا شدن شاخه ها
در پر برگی زمین و بی برگی آسمان
و من همیشه درختان نیمه عریان اول پاییز را بیشتر دوست داشته ام
آنگاه که عریانی سرد نوازش نمناکش را بر چشمانم می کشد
آنگاه که سکوت لخت درختان وجودشان را فریاد می کند
ترسی را می بینم،
در آسمان
در زمین
در خودم.
این فرسودگی شیرین را پایانی نیست
این تمنای همیشگی آغاز و ایستایی
این غم پایان و زود گذری
این ناپدیدی زمان در مکان
در حضور
و باز این آرزوی کوتاهترین کوتاه ها
زمان را با من
شاید دشمنیی آمده پدید
که سازش هیچ گاه با دل من همساز نیست !
روزهای روشنی ست نازنین
پ.ن : می نویسم تا بمانم، تا بدانم ، که بوده ام ، که هستم و که خواهم شد.
روزهایی هست که تصاویر غلط آنچنان درست کنار هم می نشینند که پرسش مجالی برای ترمیم نمی یابد.
جیکسو پازلهایی که قطعاتش چه زیبا تمام کاستی های هم را می پوشانند تا آن تصاویر زشت را به رخمان بکشند.
و این تصاویر غلط گاه چه بی رحمانه با ما بازی می کنند.
آنگاه که ما را همچون گنگی، ناتوان از سخن گفتن و سخن شنیدن به گوشه ای تاریک می رانند
ضربه ی نهایی را خورده ایم!
و روزهای دیگری
که چه بینوا در آرزوی یافتن فرصتی برای بر هم ریختن چینش درست همه ی غلطها میمانم
برای رسوا کردن همه ی آن جاهای خالی و تصاویر دروغین بی آنکه چیزی عایدم شود !
و ما همیشه قربانی می شویم
قربانی خویشتن
آنچه برایم باقیست تجربه ای بزرگ، حک شده در ذهنم است و حسرت آن فرصتهای کوچک که از دست دادم.
پ.ن: کاش می دانستی با راست نگفتن هایت، هیچ نگفتن هایت ، وانمود کردن هایت تصاویری غلط می سازی برای آنکه دوستش می دارم.
پ.ن: شاید هم میدانی !!؟؟
هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم آنها نیز قفل شوند در حلقه ی بی رحم فاصله
همان حلقه ای که من ساعت گرد میگردم
و تو پاد ساعتگرد
که من دور می شوم و
تو دورتر
و آنقدر می رویم
تا جایی که پشت به پشت ایستاده باشیم
و ملتمسانه یکدیگر را فریاد کنیم .
و هیچ جوابی نگیرم جز پژواک خاطرات؛ روزگاری بس دور که نزدیکتر بودیم
تا مرگ جدایمان کند .
شاید کدری چشمان توست
یا سیاهی صورت من
هر چه هست ...
آنها نیز افتاده بودند در همان حلقه
و من یاد
Phase luck loop
افتادم.
و یاد فیدبک های مثبت که چه سیستم ناپایداری ساخته از او ...
پ.ن : زمان ! با گذرت طاقت و منطقم را غارت مکن که خوب می دانم ، روزگار پیری سخت به آنها محتاج خواهم بود.
سکوت هم می گندد
مانند گوجه ی گندیده ، متعفن می شود و بدشکل
آنجا که عرصه ی سخن نیست
باید چیزی باشد به جای سکوت
چیزی مثل شعر
مثل موسیقی
مثل ساز
این به خود آمدن در سکوت است که اسباب رنجش است
مثلا دیروز
در سکوت بود که فهمیدم گوینده ی بیشترین و بزرگترین دروغها به من
خودم بودم
و می دانم که خواهم ماند
جوراب های بلند با راه راه صورتی ... چکمه های مشکی قدیمی مامان ... کلاه سیاه فرانسوی ... و رژی که بیاید به بلوز صورتی کم حالش که تناسب عجیبی با جورابهایش داشت .
هر بار که این تیپ را می زد، آینه اولین کسی بود که می فهمید دوباره از همان بعد از ظهرها ست . همان هایی که او بی خودی به زمین و زمان فحش می دهد و هر آنچه را که دارد فراموش می کند و محو محو می شود در تمام آن نداشته های مسخره . آن نداشته هایی که هیچ ارزشی ندارند اما او گاهی حاضر بود تمام چیزهای با ارزشش را بدهد تا فقط کمی از آن نداشته ها را کسب کند. آینه در این مواقع فقط می گفت باز خل شدی ؟ و او هم بی توجه کیفش را می کشید به کولش تا شاید راه رفتن در خیابانهای به درد نخور و قدیمی حالش را بهتر کند .
اما اخیرا آینه نگران شده بود، آخر هیچ وقت سابقه نداشت این تصویر را این همه پشت سر هم ببیند . قدیم ماهی یک بار ... دو ماهی یک بار ... اما الان یک هفته ای می شد که آن هیبت بعد از ظهرها جلویش ظاهر می شد . کمی بلند بلند با او حرف می زد . سعی می کرد لبخندی بزند و راهش را بکشد و برود !
پالتو فروشی را که رد کرد با خودش گفت احتمالا این پالتو های مشکی کوتاه با جوراب و کفشم خوب بیاید! یادم باشد یکی از آنها بگیرم بگذارم گوشه ی اتاقم ، دفعه ی بعد که این جورابها را پوشیدم فکر کنم هوا سرد باشد .یعنی امیدوارم ! اما چیزی در وجودش می گفت که همین فرداست که باز این جورابها را بپوشی و سر از همین خیابان در بیاوری .
قهوه ی تلخ، نیمکت سرد آهنی را همیشه قابل تحمل می کرد . همیشه مدتی که می نشست. کسی می آمد . پسر جوانی که دنبال دوست دختر می گشت ... پیرمردی که هم صحبت می خواست و البته گاهی هم زنی که بچه ی کالسکه ای اش را می گذاشت پیش او و خود می رفت دنبال بستنی خریدن برای بچه ی چهار ساله ... برخورد او همیشه یکی بود و پیر مردها خوشحال و زن ها تشکرکنان می رفتند . پسر ها اما عجیب بودند، بعضی خوشحال می شدند. بعضی می خندیدند و شماره ی تماسشان را می گذاشتند روی نیمکت و با جمله ی تکراریه حتما با من تماس بگیر خداحافظی می کردند و البته بعضی هاشان هم عصبانی می شدند و انگ خلی را به او می زدند، و او باز هم آماده نبود جورابهایش را در بیاورد .
خیلی ساده اس ! نمی فهمم چرا اینقدر برای بعضی ها سخته. باید شلوارت را با کفشت هماهنگ کنی جورابت را با بلوزت بعد برای کلاه و کیف ، می توانی با شلوارت تنظیمش کنی یا با بلوز ! البته همیشه باید دقت داشت که بلوز و شلوار باید به هم بیایند ! خب قبول .. وقتی آدم دامن می پوشد ، آن هم از نوع کوتاه پر چین کارش سختر می شود اما باز هم آنقدر پیچیده نیست که از پسش بر نیایی ... نمی دانم چرا کم آدمهایی هستند که این موضوع را می فهمند. مخصوصا این آقایان محترم! بعد به جورابهایش نگاه می کرد که چه قدر به کفشها و دامن و بلوزش می آمدند ، بعد اگر هم می خواست دیگر نمی تونست جوراباهایش را در بیاورد .
کتاب رازهای نهان زندگی را مدتها بود خریده بود انداخته بود گوشه ی اتاق تا روزی شاید خواست بخواندش ! همیشه همین طور بود .. کتاب فروشی که می دید می خواست ادای این آدمهای متفکر و عمیق را در بیاورد. همانهایی که نان شب ندارند اما پولشان را خرج کتاب می کنند و شبها گرسنه می خوابند . بعد می رفت داخل کتاب فروشی و ژست نویسنده های فهیم را می گرفت و با دیدن کتابها ذوق زده می شد و با اشتها ورق ورقشان می کرد و بعد ده بیستایی می خرید و خانه که می رسید یادش می آمد که ای داد بیداد او اصلا اهل کتاب نیست ! اصلا سال به سال یک کتاب نمی خواند اما خب ... دوست دارد روزی برسد که او هم چند کتابی بخواند !!! بعد دوباره می رفت سراغ آن جوراب ها و کفش و ... و بعد دوباره بدون اینکه هوا سرد شده باشد و بدون اینکه او آن پالتو مشکی را خریده باشد می زد بیرون . تا شاید همان خیابان های قدیمی و پیچ در پیچ راه حلی باشد برای بعد از ظهرش ...
فقط گاهی،
جای حقیقت بد جوری خالیست.
پ.ن : این ترس از حقیقت از من خائن به خویشتنی ساخته بی نظیر !
بچه که بودم، اول مهر همیشه شنبه بود . آخرین جمعه ی تابستان دور هم جمع می شدیم و عزای اول مهر می گرفتیم. البته نه آنکه از قبل برنامه ی خاصی باشد،غم پایان تابستان اتفاقی ما را دور هم می کشاند . شاید به همین خاطر است که فکر می کنم اول مهرها همیشه شنبه بود.
غروب آخرین جمعه، وقتی رنگ آسمان از سرخی به سیاهی می رفت، وقتی بوی سیبهای رسیده ی درختها را می شد در هوا دید و از خوشنوازیِ جوی کنارت سردی آبش را حس کرد، ما بچه ها که هفت هشتایی بودیم روی تراس دور هم جمع می شدیم . بعد از تمام بازی ها و شر و شورهای روز،دم غروب کار دیگری جز دور هم نشستن و حرف زدن از دستمان بر نمی آمد . یکی می گفت: بچه ها کی حال داره از شنبه بره مدرسه ؟ و این حرف داغ دل همه ی تابستان دوستان ِ مهر گریز را زنده می کرد. صحبتمان گرم می شد و هر کس چیزی می گفت . یکی از مدرسه اش، یکی از کتک های ناظم ، یکی از تابستان که چه زود تمام شد و یکی از زود بیدار شدنش در پاییز... می گفتیم و می گفتیم . آخر شب که ستاره ها پر نور تر می شدند و سردی هوا تمام شدن تابستان را به رخمان می کشید، چایی داغ می نوشیدیم و لای آن خنده ها و شوخی ها به روز اول مهر فکر می کردیم، به کتابهای جلد نشده یمان و معلم تازه وارد.
و این مراسم هر سال تکرار می شد .
چه روزهای دوری . چه همه زود بزرگ شدیم.
یکی از همین روزها
زندگی را خواهم نوشت .
با تمام آن حروف نقطه دار و بی نقطه اش
من سرکش و دندانه را نقاشی خواهم کرد
جملاتم خبری خواهد بود
و هیچ علامتی را به اندازه ی تعجب نخواهم کشید
زندگی همه یک خط است
خطی بلند که پایانش ناپیداست
و هیچ معلوم نیست،
شاید،
آخر آن در همین نزدیکی ست .
پشت به پشت ِ سر خط
یکی از همین روزها
خواهم نوشت
...
این روزها،
چیزهایی می بینم که نیست
خاطراتی دارم واقع نشده ولی بس شفاف
و خوابهایی دارم بس عجیب.
شنیده ای ؟ روح آدمی طغیان گر است . گویند سرکشی ست بی نظیر ! شاید این روزها، اوست که می رود، و بی من می رود. آنگاه که باز می گردد، این عقل و چشم من است که با حیرت می نگرد به این دیده ها و شنیده ها و خاطرات . و متحیر می ماند که در کدامین سوراخ زمان و کدامین پستوی مکان اینها را دیده و چشیده و حس کرده است.
روح من تنها نیست.
گاهی می شود روح تو را نیز حس کرد. و آنگاه است که رفتار روح تو می شود خاطراتی نیمه جان برای من، و همه ی این سرکشی ها و در هم شده گیها ، روح توها و جسم من ها و روح من ها و جسم تو ها، همه ی این دوری ها و نزدیکی ها در هم می آمیزد و می شود معجون سرگشتگی روزانه ام .
پ.ن: ماورای ما چه شگفت است و عظیم.
پ.ن : اگر جسمت سرد شد و قلب و عقلت تهی، اگر فریادها و دیده های روحت را نمی شنوی و نمی بینی، بدان این روحت است که جسمت را شایسته ی مامنی خویش نمی داند .
روح من بی خانمان شده ..