میرسی به جایی که مرا سری یست پر از هوای خوش آن.
خوشا به حال لاک پشت خانه به دوش !
پ.ن: خدا بخیر کند نهصد کیلومترهای بعدی را . . .
احتمالا روزی کتابخانه ای خواهم داشت، بزرگِ بزرگ. پر از کتابهای ورق ورق. "جزئیات اخلاقی و رفتاری فلانی" ، "خوش آمدن ها و بد آمدن های فلانی"....
و این فلانی ها آنقدر زیاد خواهند بود که گاهی باید فکر کنم تا به خاطر آورم فلانی بودنشان را. کتابها را نوشخوار خواهم کرد تا برسم به آن حس پرباری زندگی، بی توجه به آنکه همیشه میدانسته ام کتابهایم چه بسیار تاریخ مصرفشان کوتاه اند.
این حس خود کم بینی که زیاد شود ، باید دوباره از سر بگیری خودت را .
من، یک اسکان چایی بر میدارم با دو عدد قطاب بر جای مانده از شیرنی های توی کمد !! و میروم سراغ کاغذ و قلم . هیچ چیز به اندازه ی این حس که "آره من بلفطره نویسنده ام و استعدادم داره هدر میره و میریزه کف جوب!! " لذت بخش و ارضا کننده نیست. کاغذ و قلم را که میگذاری جلویت میبینی ... بله ! آنقدرها هم نویسنده ی بلفطره نیستی ! مخصوصا وقتی از آخرین چیزی که نوشته باشی یک ماه گذشته باشد و از آن چیزی که نوشتی و آنقدر حال داشتی که در معرض دید عموم قرار بدهی 6 ماه !!!!! آخرین داستانی که نوشتی و پاره کردی 2 ماه و از آخرین کتابی که عملا سعی کردی بخوانی یک ماه و نیم !!! آنوقت است که تمام این حس خود-نویسنده-پنداری در تو فروکش میکند و جایگزینش میشود همان حس خود کم بینی قدیم . اما من پر رو تر از این حرفهایم که به این سادگی دست بکشم . کمی فکر میکنم ... نه ! هیچ خبری از آن الهامات آسمانی قدیم نیست!! گویا پیر شدیم شاید هم فقط خرفت . هر چه هست مجبور شدیم سر بزنیم دوباره به همان وبلاگ قدیم . کم و بیش مثل قبرستان شده ... اما خب خوش خوشانم میشود خواندن جملات قصار قدیمم !!!
این گونه میشود که دوباره سعی میکنیم بنویسیم :)
روزی جایی، چیزی، کسی . . .
نمی دانم !
ما را به هم گره داد
بی آنکه بفهمیم
و این پایان کار بود.
اگر مغزت یخ زد
اگر دوده نشسته بود بر روحت
اگر خرت خرت پودر شدن را همیشه میشنیدی
به من بگو،
به پیشوازت می آیم.
تا بگویم اینجا
همیشه برفک است.
به امید فردا کین خستگی با خواب، میشود درمان،
میخوابم.
آرام.
این روزها چه سخت از خود کمک میخواهم .خبری نیست هنوز
و من چشم دوخته بر آینه
منتظر خواهم ماند.
- سلام
- سلام جانم! آشنا نیستی... اینجا چه میکنی ؟
- مدتیست کابوس شبانه ام شده اید.
- آه! واقعا ؟! کمکی از دستم ساخته است ؟
- نه ! فقط رسیدم خدمتتان حضوری ملاقاتتان کنم.
از کوچه که دور شوی ، صدای سازش بلند میشود و آنچه را که دوست داری برایت مینوازد
و شب هنگام باز میهمان کابوست می شود، اما این بار واقعی تر.
من در قفسی در قفسم.
مرا یک قفسم بیشتر است
از تو مجرم ترم؟
هرچه باشد،
تو انسانی.
من زنم.
تو در آرزوی آزادی
من در آرزوی تک قفسی
و تو هرگز مرا نخواهی فهمید
چون من زنم.
خواه ناخواه
تنها یک وجه است که خوب میبینیم.
برای دیدن باید چرخید.
استوانه بهتر بود شاید.
سکوت...
- میدانم ! میدانم ! نه برای همیشه . اما حداقل تا چند ماهی ...همان غنیمت است. خود یک زندگیست.
پ.ن: داستانها دارم. لوکیشن باید ترجیحا زیرزمین باشد. یک اتاق کوچک با یک لامپ بزرگ، آویزان درست وسط سقف. زمان نداشته باشد. بی شب، بی روز. دیوارها سیمانی باشند و صداها شفاف.
اما خوب میدانم داستانهایم را هرگز نخواهم گفت. در همان زیرزمین بمانند شاید بهتر باشد.
پ.ن: دلم نمیخواست بهمن پستی نداشته باشم .
چیزی شبیه ترکیدن بادکنک
بنگ !
آن وقت است که خدابیامرزیش میدهید و میگویید
مغز خوبی داشت ! حیف که ترکید.
آنچنان تدریجی در آبی ام حل کردم
که اکنون با این بنفش به جای مانده
هیچ نیمتوانم بکنم .
اما اینجا کسی بنفش دوست ندارد .
یا آبی
یا قرمز
نه به خاطر آینه
نه به خاطر روشنی
و نه به خاطر آن هوای لطیفی که تنفسش وجودمان را سرشار میکند
به خاطر تصاویری مبهم
به خاطر پژواکی نامعلوم
و به خاطر وجودی سرتاسر تناقض
که تنها با هیاهو و شر و شور از آن ابتدا برایمان خوانده اند.
غمگین است این روزگار ما
راجع به هیچ کس حق ندارم قضاوت کنم .
راجع به هیچ کس حق ندارم قضاوت کنم .
راجع به هیچ کس حق ندارم قضاوت کنم .
راجع به هیچ کس حق ندارم قضاوت کنم .
راجع به هیچ کس حق ندارم قضاوت کنم .
راجع به هیچ کس حق ندارم قضاوت کنم .
حتی قاتل
حتی دزد
حتی آن قاضی
چه میدانم آنچه انجام میدهند حاصل کدامین فعل و انفعالات است از این دنیای پیچیده و تو در تو ؟
چه میدانم گذشته اش چیست
شرایطش چیست
حرفش چیست
فکرش چیست
درسش چیست
علمش چیست
زندگیش چیست
...
فقط خوب میدانم انسانند و نه آن تابع تک متغیره ای که رسمشان کنم و مشتق بگیرم و حد !
خوب میدانم که انسان اند.
پ.ن : میدانم حق ندارم قضاوت کنم اما حق دارم ناراحت شوم، حق دارم غصه بخورم، حق دارم ملامت کنم و حق دارم آرزو کنم.
اینجا نفس تنگ است...
این اعداد و ارقام را جمع و جور کنید، بریزید کمی آن طرف تر لطفا .
شعر میخواهم با موسیقی.
شعرش را با خط خوش برایم بنویسید.
نوایش را هم برایم نقاشی کنید،
رنگ رنگ !
پاییز باشد بهتر است. بوی برگهای خشک میخواهم و نم باران عصرانه.
پیاده روی شبانه و دور هم نشینی های دوستانه .
لطفا فقط کمی زودتر، عجله دارم .
میگه دستت رو که گرفتم جرقه نزد .
میگم حتما هم پتانسیلیم .
میگه آره.حتما.
موجودی خود درگیر ، بی انتها و تاریک
برای مهمانی عصرانه ام دعوتش میکنم !
شباهت ها داریم ...
از لرزش ناگهانی زمین
از فرو افتادن بی خبر آسمان
و دوست دارم باور کنم
گر میلغزم ، فردا محکم تر خواهم بود.
پ.ن : پیدا کردن عنوان این روزها برایم سخت شده !
فقط خوب میدانست جایی درونش هست، سخت مشتاق آن.
و هراس او
این اشتیاق بی نشان بود.
More than much more
Much more
More
Enough
Just enough
And maybe one day it will be less than enough
The journey has been started
You can feel it in the air
It will be killed one day
And that is the path, Maybe the only one
چه کسی میفهمد من همیشه
نمیخواهم آنچه میخواهم را خواسته باشم
آنچه نخواسته ام و به شدت میخواهم را میخواهم
و چه کسی میفهمد خواستن تنها،
تقدس میشوید.
و میدانم چرکآلودگی ِ خواسته به زبان، هیچش می کند
پس نمی خواهم ،
تا همیشه فرصتی باشد برای داشتن آنچه نخواسته ام و همیشه خواسته
پ.ن : میدانم پر توقعیست !
ظهر هنگام، پوست چروکیده ی صبح نمایان شد.
نمیدانم؛
طاقت شبم هست ؟
پ.ن : و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد(سهراب سپهری)
آن درگیر نقاط ریز ریز
این دچار خطوطی بلند
حجم همچنان ناپیدا
سرنوشت یکیست...
تفاوت
رنجی ست که این میکشد از درگیری نقطه ای آن !
و رنجی ست که آن میکشد در توهم گمراهی این !
طاقتش را ندارد
می هراسد
به زیبایی میرسد، می لغزد
لغزش خطاست
بهشتش در خطر است
حکم نابودی ست
نه نابودی لغزش
و نه نابودی کم طاقتی
نابودی زیبایی
تا هرگز
هرگز نه کم طاقتی باشد و نه لغزشی
و این است سرنوشت ما !
پ.ن: ان الله جمیل و یحب الجمال
پ.ن: زیبایی تعبیر و تفسیر ندارد ! فقط زیباییست. به همین سادگی.
آشفته بازاری که حاصل از تناقضات خیالی و غیر خیالی مایند،
آنچنان پریشانم میکند که روزها و شبها اسیر این همه پوچ میشوم
و دلگیر از آنکه نمیتوانم صدایم را به گوشی برسانم
و دلتنگ برای همه ی آن پربارهایی که دیگر حتی سایه هایشان را حس نمیکنیم.
پ.ن:هیچ تا ابد هیچ میماند! حتی اگر تو همه چیزش کنی.میفهمی ؟!
خوبی سالاد به درهم ریختگیش است
همه چیز از همه جا
از آن هویج در خاک تا آن خیار درختی
با همه رنگ
از سبز گرفته تا قرمز
درهم ِ درهم
و تو میتوانی با کمی سس
با لذت تمامش را بخوری
اگر آنچه به تو میبندند راست باشد
آنگاه توانسته ام ریشه ی تمامی تضادها و تناقضات وجودم را بیابم
و آنگاه دیگر خود را دراین سیاه چال نمی اندازم
و دیگر نمیبافم
پرده هایی از جنس بهانه
از جنس پوچ
از جنس فریب
و آزاد خواهم بود
و همه جا جار خواهم زد
و همه را خواهم گفت
نبافید !
نبندید !
درآخر؛
صدایم را میبینم
که سکوت است.
در پستویی مانده
در آرزوی شنوا
پ.ن: مولوی :
مرا حق از می عشق آفریدست
همان عشقم اگر مرگم بساید
منم مستی و اصل من می عشق
بگو از می بجز مستی چه آید
زمان، این بزرگترین معجزه ی هستی
این ما را در برگرفته ی پر رمز و راز
این نوشیده شده
پوشیده شده
و هرگز کهنه نشده
این غیر قابل فهم و درک همچون خدای
اینچنین ما را به پایان رسانده است
که چیزی نیستیم جز گذر بیرحمانه ی زمان در روحمان ، وجودمان
و دیگر هیچ
پ.ن : کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ / کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم (سهراب سپهری)
برف که آمد، گفتیم؛
میرویم تا دشت سفید
پروانه حک کنیم روی زمین
در هیاهوی زمان سرگشته
...
ناگهان
قطره ها را می شد،
چک چکان از پشت پنجره دید
و نوای ناودانها را
در شهر شنید.
آفتاب آمده بود .
دشت بی پروانه ماند .
پ.ن : یخ فروشی فریاد می زد ، آی مردم! شتاب کنید ! بخرید از کسی که اصل سرمایه اش در گذر هر ثانیه تاخیر شما، نابود میشود.
پ.ن : و این شتاب و ایستانی عجب معجون عجیبی است ...
