تبليغاتX
کربن
نهصد و اندی کیلومتر که بروی به سمت شرق،

میرسی به جایی که مرا سری یست پر از هوای خوش آن.

خوشا به حال لاک پشت خانه به دوش !

 

پ.ن: خدا بخیر کند نهصد کیلومترهای بعدی را . . .

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:47 توسط کربن |

احتمالا روزی کتابخانه ای خواهم داشت، بزرگِ بزرگ. پر از کتابهای ورق ورق. "جزئیات اخلاقی و رفتاری فلانی" ، "خوش آمدن ها و بد آمدن های فلانی"....

و این فلانی ها آنقدر زیاد خواهند بود که گاهی باید فکر کنم تا به خاطر آورم فلانی بودنشان را. کتابها را نوشخوار خواهم کرد تا برسم به آن حس پرباری زندگی، بی توجه به آنکه همیشه میدانسته ام کتابهایم چه بسیار تاریخ مصرفشان کوتاه اند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 22:40 توسط کربن |

این حس خود کم بینی که زیاد شود ، باید دوباره از سر بگیری خودت را .

من، یک اسکان چایی بر میدارم با دو عدد قطاب بر جای مانده از شیرنی های توی کمد !! و میروم سراغ کاغذ و قلم . هیچ چیز به اندازه ی این حس که "آره من بلفطره نویسنده ام و استعدادم داره هدر میره و میریزه کف جوب!! " لذت بخش و ارضا کننده نیست. کاغذ و قلم را که میگذاری جلویت میبینی ... بله ! آنقدرها هم نویسنده ی بلفطره نیستی ! مخصوصا وقتی از آخرین چیزی که نوشته باشی یک ماه گذشته باشد و از آن چیزی که نوشتی و آنقدر حال داشتی که در معرض دید عموم قرار بدهی 6 ماه !!!!!  آخرین داستانی که نوشتی و پاره کردی 2 ماه و از آخرین کتابی که عملا سعی کردی بخوانی یک ماه و نیم !!! آنوقت است که تمام این حس خود-نویسنده-پنداری در تو فروکش میکند و جایگزینش میشود همان حس خود کم بینی قدیم . اما من پر رو تر از این حرفهایم که به این سادگی دست بکشم . کمی فکر میکنم ... نه ! هیچ خبری از آن الهامات آسمانی قدیم نیست!! گویا پیر شدیم شاید هم فقط خرفت . هر چه هست مجبور شدیم سر بزنیم دوباره به همان وبلاگ قدیم . کم و بیش مثل قبرستان شده ... اما خب خوش خوشانم می­شود خواندن جملات قصار قدیمم !!!

این گونه میشود که دوباره سعی میکنیم بنویسیم :)

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 19:8 توسط کربن |

روزی جایی، چیزی، کسی . . .

نمی دانم !  

ما را به هم گره داد

بی آنکه بفهمیم

و این پایان کار بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 15:38 توسط کربن |

اگر از درون پف کردی

اگر مغزت یخ زد

اگر دوده نشسته بود بر روحت

اگر خرت خرت پودر شدن را همیشه  میشنیدی

به من بگو،

به پیشوازت می آیم.

تا بگویم اینجا

همیشه برفک است.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 18:50 توسط کربن |

خسته ام !

به امید فردا کین خستگی با خواب، میشود درمان،

میخوابم.

آرام.

این روزها چه سخت از خود کمک میخواهم .

خبری نیست هنوز

و من چشم دوخته بر آینه

منتظر خواهم ماند.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:29 توسط کربن |

باران که تندتر شد، آخر آن کوچه ی تاریکتر پیدایش میکنی . آرام و باوقار نشسته، سازش را کوک میکند.

- سلام

- سلام جانم! آشنا نیستی... اینجا چه میکنی ؟

- مدتیست کابوس شبانه ام شده اید.

- آه! واقعا ؟! کمکی از دستم ساخته است ؟

- نه ! فقط رسیدم خدمتتان حضوری ملاقاتتان کنم.

از کوچه که دور شوی ، صدای سازش بلند میشود و آنچه را که دوست داری برایت مینوازد

و شب هنگام باز میهمان کابوست می شود، اما این بار واقعی تر.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 18:30 توسط کربن |

تو در قفسی

من در قفسی در قفسم.

مرا یک قفسم بیشتر است

از تو مجرم ترم؟

هرچه باشد،

تو انسانی.

من زنم.

تو در آرزوی آزادی

من در آرزوی تک قفسی

و تو هرگز مرا نخواهی فهمید

چون من زنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 22:24 توسط کربن |

همه مکعبیم!

خواه ناخواه

تنها یک وجه است که خوب میبینیم.

برای دیدن  باید چرخید.

استوانه بهتر بود شاید.


+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 22:22 توسط کربن |

- بهمن که تمام شود دوباره می آییم . مثل همیشه . با همان لبخند . با همان روزمرگی اما این بار زندگی را پررنگ تر خواهیم دید . 

سکوت...

- میدانم ! میدانم ! نه برای همیشه . اما حداقل تا چند ماهی ...همان غنیمت است. خود یک زندگیست.


پ.ن: داستانها دارم. لوکیشن باید ترجیحا زیرزمین باشد. یک اتاق کوچک با یک لامپ بزرگ، آویزان درست وسط سقف. زمان نداشته باشد. بی شب، بی روز. دیوارها سیمانی باشند و صداها شفاف.

اما خوب میدانم داستانهایم را هرگز نخواهم گفت. در همان زیرزمین بمانند شاید بهتر باشد. 

پ.ن: دلم نمیخواست بهمن پستی نداشته باشم .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 21:27 توسط کربن |

همین روزهاست که صدایش را بشنوید

چیزی شبیه ترکیدن بادکنک

بنگ !

آن وقت است که خدابیامرزیش میدهید و میگویید

مغز خوبی داشت ! حیف که ترکید.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 11:20 توسط کربن |

این خطوط قرمز را

آنچنان تدریجی در آبی ام  حل کردم 

که اکنون با این بنفش به جای مانده

هیچ نیمتوانم بکنم .

اما اینجا کسی بنفش دوست ندارد .

یا آبی

یا قرمز


+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 11:41 توسط کربن |

همه خود را قربانی میکنیم

نه به خاطر آینه

نه به خاطر روشنی

و نه به خاطر آن هوای لطیفی که تنفسش وجودمان را سرشار میکند

به خاطر تصاویری مبهم

به خاطر پژواکی نامعلوم

و به خاطر وجودی سرتاسر تناقض

که تنها با هیاهو و شر و شور از آن ابتدا برایمان خوانده اند.

غمگین است این روزگار ما

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 11:28 توسط کربن |

بنویس :

راجع به هیچ کس حق ندارم قضاوت کنم .

راجع به هیچ کس حق ندارم قضاوت کنم .

راجع به هیچ کس حق ندارم قضاوت کنم .

راجع به هیچ کس حق ندارم قضاوت کنم .

راجع به هیچ کس حق ندارم قضاوت کنم .

راجع به هیچ کس حق ندارم قضاوت کنم .

حتی قاتل

حتی دزد

حتی آن قاضی

چه میدانم آنچه انجام میدهند حاصل کدامین فعل و انفعالات است از این دنیای پیچیده و تو در تو ؟

چه میدانم گذشته اش چیست

شرایطش چیست 

حرفش چیست

فکرش چیست

درسش چیست

علمش چیست

زندگیش چیست

...

فقط خوب میدانم انسانند و نه آن تابع تک متغیره ای که رسمشان کنم و مشتق بگیرم و حد !

خوب میدانم که انسان اند.


پ.ن : میدانم حق ندارم قضاوت کنم اما حق دارم ناراحت شوم، حق دارم غصه بخورم، حق دارم ملامت کنم و حق دارم آرزو کنم.



+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 0:7 توسط کربن |

اینجا نفس تنگ است...

این اعداد و ارقام را جمع و جور کنید، بریزید کمی آن طرف تر لطفا .

شعر میخواهم با موسیقی.

شعرش را با خط خوش برایم بنویسید.

نوایش را هم  برایم نقاشی کنید،

رنگ رنگ !

پاییز باشد بهتر است. بوی برگهای خشک میخواهم و نم باران عصرانه.

پیاده روی شبانه و دور هم نشینی های دوستانه .

لطفا فقط کمی زودتر، عجله دارم .

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 21:52 توسط کربن |

میگم این روزا به هر چی دست میزنم جرقه میزنه !

میگه دستت رو که گرفتم جرقه نزد .

میگم حتما هم پتانسیلیم .

میگه آره.حتما.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 23:55 توسط کربن |

سیاه چال

موجودی خود درگیر ، بی انتها و تاریک

برای مهمانی عصرانه ام دعوتش میکنم !

شباهت ها داریم ...


+ نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 22:41 توسط کربن |

هراسم نیست

از لرزش ناگهانی زمین

از فرو افتادن بی خبر آسمان

و دوست دارم باور کنم

گر میلغزم ، فردا محکم تر خواهم بود. 


پ.ن : پیدا کردن عنوان این روزها برایم سخت شده !

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 23:8 توسط کربن |

کلنجارش سر تلخ و تاریک نبود،

فقط خوب میدانست جایی درونش هست، سخت مشتاق آن.

و هراس او

این اشتیاق بی نشان بود.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 22:9 توسط کربن |

More than much more

Much more

More

 

Enough

Just enough

 

And maybe one day it will be less than enough

 

The journey has been started

You can feel it in the air

 

It will be killed one day

 

And that is the path, Maybe the only one

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 0:52 توسط کربن |

چه کسی میفهمد من همیشه

نمیخواهم آنچه میخواهم را خواسته باشم

آنچه نخواسته ام و به شدت میخواهم را میخواهم

و چه کسی میفهمد خواستن تنها،

تقدس  میشوید.

و میدانم چرکآلودگی ِ خواسته به زبان، هیچش می کند

پس نمی خواهم ،

تا همیشه فرصتی باشد برای داشتن آنچه نخواسته ام و همیشه خواسته

 

پ.ن : میدانم پر توقعیست !


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 1:45 توسط کربن |

ظهر هنگام، پوست چروکیده ی صبح نمایان شد.

نمیدانم؛

طاقت شبم هست ؟


پ.ن : و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد(سهراب سپهری)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 1:22 توسط کربن |

آن درگیر نقاط ریز ریز 

این دچار خطوطی بلند

حجم همچنان ناپیدا

سرنوشت یکیست...

تفاوت

رنجی ست که این میکشد از درگیری نقطه ای آن ! 

و رنجی ست که آن میکشد در توهم گمراهی این !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 20:34 توسط کربن |

طاقتش را ندارد

می هراسد

به زیبایی میرسد، می لغزد

لغزش خطاست

بهشتش در خطر است

حکم نابودی ست

نه نابودی لغزش

و نه نابودی کم طاقتی

نابودی زیبایی

تا هرگز

هرگز نه کم طاقتی باشد و نه لغزشی

و این است سرنوشت ما !


پ.ن: ان الله جمیل و یحب الجمال

پ.ن: زیبایی تعبیر و تفسیر ندارد ! فقط زیباییست. به همین سادگی.

 


+ نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 12:27 توسط کربن |

آشفته بازاری که حاصل از تناقضات خیالی و غیر خیالی مایند،

آنچنان پریشانم میکند که روزها و شبها اسیر این همه پوچ میشوم

و دلگیر از آنکه نمیتوانم صدایم را به گوشی برسانم

و دلتنگ برای همه ی آن پربارهایی که دیگر حتی سایه هایشان را حس نمیکنیم.

پ.ن:هیچ تا ابد هیچ میماند! حتی اگر تو همه چیزش کنی.میفهمی ؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 20:47 توسط کربن |

خوبی سالاد به درهم ریختگیش است

همه چیز از همه جا

از آن هویج در خاک تا آن خیار درختی

با همه رنگ

از سبز گرفته تا قرمز

درهم ِ درهم

و تو میتوانی با کمی سس

با لذت تمامش را بخوری

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 21:0 توسط کربن |

اگر آنچه به تو میبندند راست باشد

آنگاه توانسته ام ریشه ی تمامی تضادها و تناقضات وجودم را بیابم

و آنگاه دیگر خود را دراین سیاه چال نمی اندازم

و دیگر نمیبافم

پرده هایی از جنس بهانه

از جنس پوچ

از جنس فریب

و  آزاد خواهم بود

و  همه جا جار خواهم زد

و همه را خواهم گفت

نبافید !

نبندید !

درآخر؛

صدایم را میبینم

که سکوت است.

در پستویی مانده

در آرزوی شنوا

 

پ.ن: مولوی :  

مرا حق از می عشق آفریدست

همان عشقم اگر مرگم بساید

منم مستی و اصل من می عشق

بگو از می بجز مستی چه آید

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 20:14 توسط کربن |

زمان، این بزرگترین معجزه ی هستی

این ما را در برگرفته ی پر رمز و راز

این نوشیده شده

پوشیده شده

و هرگز کهنه نشده

این غیر قابل فهم و درک همچون خدای

اینچنین ما را به پایان رسانده است

که چیزی نیستیم جز گذر بیرحمانه ی  زمان در روحمان ، وجودمان

و دیگر هیچ

 

پ.ن : کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ / کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم (سهراب سپهری)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 14:12 توسط کربن |

برف که آمد، گفتیم؛

میرویم تا دشت سفید

پروانه حک کنیم روی زمین

در هیاهوی زمان سرگشته

...

ناگهان

قطره ها را می شد،

چک چکان از پشت پنجره دید

و نوای ناودانها را

در شهر شنید.

 

آفتاب آمده  بود .

دشت بی پروانه ماند .


پ.ن : یخ فروشی فریاد می زد ، آی مردم! شتاب کنید ! بخرید از کسی که اصل سرمایه اش در گذر هر ثانیه تاخیر شما، نابود میشود.


پ.ن : و این شتاب و ایستانی عجب معجون عجیبی است ...

+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 11:46 توسط کربن |




پ.ن: دلم میخواست این حوض رو بکنم با خودم بیارم تو اتاقم ... نشد ... حیف.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 17:44 توسط کربن |