تبليغاتX
کربن

اما باز . . .

روز از نو

می پیچد این آسمان هزار رنگ دور سرت

چشمانت از گوی شیشه ای می نگرد

نفس ها کوتاه و گذرا

می بینی ٬ انسان ها را ٬ دوستانت را

اما نمی فهمی

حضورشان را ٬ وجودشان را . . .

گیج و بی هدف . به دنبال نشانی برای زندگی. برای بودن. دوباره می بری زیر سوال این گوی هزار توی هزار نقش را . . .

می مانم دست تنها . با آسمان بی رنگی که حتی به خورشید پشت می کند .

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 21:57 توسط کربن |


غرق می شوم در مرداب تناقضاتم

کاش چوبکی بود

هر جا

و مرا نجات می داد

خیره به آسمان

به خدا می اندیشید . . .

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 23:44 توسط کربن |


هیچ وقت فکر نمی کردم٬باور کنم که

گاها چه رنجی میکشد این گوی تو پر

با آرزوی پروازش

با وزن زیادش

و چه زیبا به نظر می رسید

قبل از آنکه بدانم رنجش را . . .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 21:16 توسط کربن |


اگر مرغ هوایم . . .

                         این قفس چیست ؟

این قفس چیست ؟

نمی دانم

نمی دانم

نمی دانم . . .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:29 توسط کربن |


از دوستان انتظار نداری . . .

یاد گرفتم از دوستانم هر نوع انتظاری داشته باشم !

یا بهتره بگم انتظار هر نوع کاری داشته باشم .

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:57 توسط کربن |


توی اتاق شلوغش همه چیز داشت . همه چیز !

همیشه سعی می کرد وسایلش رو کنار هم بگذاره . بدون توجه به گذشته . بدون چشم داشتی به آینده . اما یه دیگ سیاه داشت . بوی گند چربی می داد و کثیف بود . کثیفتر از هر چیز دیگه ای . دیگش احمق بود ! اینو می تونست از نوع نشستنش روی زمین بفهمه . دیگ بیچاره فکر می کرد پره . و بقیه فقط بهش می خندیدند .

من خودم داره حالم از این دیگ به هم می خوره . بهش گفتم یه کوره می شناسم . همین دور و براست . بریم ذوبش کنیم . اونقدر دلم پر بود ازش که پیشنهاد کردم  اول با قیچی تیکه تیکه اش کنیم . بعد ذوبش کنیم !

چه ظهری بود ! زیر کولر نیشخند می زدیم به حیاط که آفتاب کمر به سوزوندش بسته بود . بدون دیگ اتاق خیلی قشنگ تر بود . ولی بوی گندش هنوز پا بر جا بود .

با اسپری چطوری ؟ خوبم مرسی ! 

سیاهی تو رو هر کار می کنم نمی تونم سفید کنم . متاسفم عزیزم . . .  

صادق باشم ؟ دوست ندارم برات اصلا کاری بکنم ! ارزشش رو نداری .

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:0 توسط کربن |


عالم به سمت استمرار پیش می رود !  به سمت تکرار . میرایی . . . نوسان حول محور . . . تقعر و تحدب  

به سمت ثبات !

مبارزه بی فایده است !

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:46 توسط کربن |


چهار نقطه ٬ سه خط . . .

                                             انگار یه مشکلی هست . . .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 21:40 توسط کربن |


درد پاهاش به خاطر همه ی راهی بود که تا اینجا دویده . . . البته باید صادق بود . بعضی وقت ها بی هیچ خیالی دراز می کشید زیر درخت و می خوابید . ساعتها . . .

پیرزن مرتب سر راهش سبز می شد و همون داستان قدیمی رو می گفت . می گفت و می گفت . . . صد بار . انگار مغزش و تمام خاطرات چند ده ساله اش دفن شدن زیر این داستان و اون باید اونقدر بگه و بگه تا بلاخره این قفل لعنتی باز بشه . . . تا بلاخره بریزه این نگاه سرد و تو خالیش .

اما . . . زیر خالی چی می تونه باشه ؟ چمشانی آبی و مهربون که به سوسکها و پرستوها ٬ همه و همه عشق می ورزه ؟

خیانت چند ده ساله چی ؟ وطن فروشی و بیگانه پرستی ؟ خودخواهی و بی مهری ؟ دروغ ؟

و دیگه پاهاش درد نمی کرد . فقط دعا می کرد که دیگه پیرزن نگه .

می ترسید باز بشه اون قفل . . . اون قفل که دیگه لعنتی نبود ؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:17 توسط کربن |


تا حالا اصلا ندیدمش . . . البته ندیدن که نه ! می بینمش ٬ اما فقط یه هاله ی سیاه . همیشه پیداش نیست ٬ باید بشینم پشت فرمون ٬ فرقی هم نمی کنه چه ماشینی باشه . باید شب باشه ٬ سرد باشه . . . اون وقتِ که از آینه ی عقب نگاه می کنم و می بینمش . نشسته پشت سرم . ساکت و آروم . تا حالا چند بار سعی کردم برگردم و ببینمش ٬ اما اون دوست نداره . تا برمی گردم دیگه نیست . اولین بار که توی آینه دیدمش خیلی ترسیدم . . . اما الان بهش عادت کردم . باید اونجا باشه . پشت سرم . همیشه با سکوت حرف می زنه . یه روز توی سکوت محض شب ٬ وقتی منتظر بودم که دادشم بیاد برام یه خاطره گفت . داشت ادامه می داد که دادشم سر رسید . . . یه روزم توی سکوت فقط سکوت کرد . هر چی گوش کردم که بفهمم امروز چرا سکوتش با بقیه ی روزا فرق داره نفهمیدم . . .

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 0:33 توسط کربن |